تبلیغات
LUCKY GUY - دااستاااااااااان_ unexpected_part 1
FIGHTING

دااستاااااااااان_ unexpected_part 1

شنبه 13 خرداد 1391 12:47 ق.ظ

نویسنده : shishe
ارسال شده در: STORY ،

واااااااااااااااااااااای بچههههه هااااااااااااا

سلاااااااااااااااااااااااااااام

بعد قررررررررررررررررررررررررنی ما تشریف آوردیم!!!

نمیدونید چقددددددد دلم براتون تننننننگگ شده بود...

راستی بچه ها دیدید هیوووووونگم  چقد لاغررررررر شده...

الللللللللهههههیییییی شیشه واست بششششششکنه که تو اینقد لاغر شدییییی....

چی کاااااااااااار می کنی با خودت هیوووووووووووووونگم......

خب بچه ها میدونید که تو این مدت که ما فقط تو کامنتا حضور بهم رسوندیم  اتفاقات متعددی افتاد

اما خب الان این جا ام که یه چیز دیگه بگم:

بببببببنننننننننننننددددددده دچار گرفتگی جو از نوع داغون شدم و نوشتن یه داستانو شروع کردددددم

البته این اولین تجربه ی من در داستان نویسی هست اما امیداوارم خوشتون بیاد...

خود من که به دلایلی که اگه خواستید میگم  بسیییییییییییییار می دوستمش...

خب تا اطلاع ثانوی و تا قبل کنکور فقط یکشنبه ها گذاشته میشه...

بعد یه فکر دیگه به حالش مییییییییییکنیییییییییم.........

خب حالا بریییییییم ادامه تا اولین قسمت رو بخوونیم

اینم بگم که از انتقاداتتون به شدددددددددددددت استقبال میشه...

  

گفتید از صبح این دوازدهمین خونه ای هست که میبینید ، درسته؟

اووووووووم آره فک کنم... خب باید اونجوری که دوس دارم باشه.. اما خب از اینجا خوشم اومده..

اههههه خدا رو شکر.. بهتره وقتو بیشتر از این از دست ندیم، این جا رو امضا کنید لطفا..

اما لوله کشی هاش به نظر...

...........

کجا رو باید امضا کنم؟ رسید پول لطفا،70000وون گرونه..

########

سارا از صبح تا حالا دنبال خونه میگشت و بالاخره از این یکی که اینترنتی به کرایه گذاشته شده بود خوشش اومدد.. استاد عیب و ایراد گرفتن از خونه ها بووووود...چمدون قرمزش رو رها کرد و از خستگی روی کاناپه افتاد..

- واااااااااااااای گرسنمهههههه..چقد خواابم میاد....

چشماش بسته شد و آروم خوابش برد

خوابش سبک بود و به نور و صدا حساس .. به جز مواردی که از خستگی غش میکرررد..

- چقد سررررده..ووویییی من تو سئول میمیررم.. یه چیزی رو پاهام راه میره... ( پاشو تکون میده اما فایده نداره ... بلند میشه و رصد میکنه... که.....جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

###########

یونگی _ کیو تو هم صدای جیغو میشنوی؟

کیو - آره از واحد بقلیه انگار.. حتما اتفاقی افتاده.. واحد بغلی که خالی بووود...!!!!!!!!!

کیو و یونگی با هم بیرون رفتند:

کیو - این جاست ! صدا از این جا میاد..

تق تق تق تق تق تق ( همون زنگه!)

- بلللللللللللللللللللللللللللللللللللههههه

کیو - مشکلی پیش اومده ... یعنی یه صدایی میومد.. شما جیغ می کشیدید... چیزی شده؟>>>>

سارا - نه....یعنی... راستش.... آره.... این جا..... جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ ( یه مارمولک از کنار پاش رد شد و رفت بیرووووون!!!!!!!

سارا - این بوووووووووووود... اییییییییین... مننننننننن.... از ترس به من من کردن افتاد و با انگشتش به راهی که مارمولک رد شده بود اشاره میکرد..

کیو زد زیر خنده... دستشو جلو صورتش گرفتته بودو سعی میکرد آروم بخنده...

یونگی - اینهمه جیییییییییییغ زدی واسه ایییییییییین!!!!!!!!! به همین کوچولوییییییی!!!!!!!

سارا - کوچولو.. به این میگی کوچولو..... قد یه کرکدیل بود.. خوشحالم که انگلیسیتون ریب نمیزنه.... چون کره ای من ریب میزنه..

کیو که سعی میکرد دیگه نخنده اروم گفت:

_ بلههه مشخصه!!

یونگی _ باشه.. اگه مشکلی نیست ما دیگه بریییم..

سارا _ نه مررسی.. راستی شمااا؟

کیو _ ما همسایه های شما هستیم تو همین واحد بغل اگه کاری داشتید می تونیم کمکتون کنیم

سارا _ ممنونم آقایون.واقعا ممنون.فقط یه سوال تو این ساختمون مارمولک زیاده؟نه؟

یونگی _ نه خیلی ... ما فقط چن تا داشتیم تا حالا...

#################

سارا درو می بنده تو دلش گفت.. به به عجب شانسی... 2تا پسر جوون همسایه آدم باشنننن...

تازه پیشنهاد کمک هم بدن به آدم.. چقد با نمک بودن.. فک کنم دیگه لازم نیست نگران نا آشنا بودن باشم . خیلی خونگرم و مهربون به نظر میان...

دیگه گرسنگی امونش رو بریده بود..

- بهتره برم یه کم غذا بخرمم..

در رو بست و با کیف پولش بیرون رفت،

تو راه مغازه ها رو تماشا میکرد..

- چه هوای خووبیی..

محله ی آرومی به نظر میومد، مردم چنان سرگرم راه خودشون بودن که انگار همو نمیدیدن...

آدمای آرومی به نظر میومدن.. تا سوپر مارکت تک تک مغازه ها رو رصد کرد...

به فروشگا که رسید یه راس رفت سر قفسه ی رامن ها ،،، به نظرش خوشمزه ترین غذای کره ای همین رام بود!!!

- 1....2......3... نه بازم میخوام ...

چن تا رامن و آبمیوه برداشت و به طرف صندوق رفت...

کیف پولشو باز کررررررد... آااخ.... دلار ها رو چنج نکرده بود...

نمبدونست چنج کردن به کره ای چی میشه.. ترجیح داد انگلیسی بگه...

_ ببخشید خانوم می تونم با دلار پرداخت کنم؟

_ آه.. خب مشکلی نیست. این یه بار..

_ ته دلش خوشحال شد. از اینکه با انگلیسی صحبت کردن با مردم مشکلی براش پیش نمیومد خدا رو شکر میکرد.. انگلیسی به طور گسترده ای در کره رواج داشت

پلاستیکو گرفت و تشکر کرد و رفت بیرون..

قدم زنان تا خونه رفت..

روحیه ریسک پذیری خیلی بالایی داشت.. اونقدر که تک و تنها پاشه بیاد سئول.. البته .. به این موضوع عادت داشت... سالها بود که اینطوری زندگی میکرد..

درونی بسیار محکم و سرسخت.. و ظاهری دخترونه و شیطون..

وقتی اراده میکرد کاری بکنه باید انجام میشد.. به هر نحو..

#######

به در رسید.. تو کیفش دنبال کلید میگشت... نه... جیبشو گشت..

نگاهی به در کرد و به خودش لعنت فرستاااد...

_اههه.. این در که کلید نمی خوره... رمز.. باید رمز بزنم... رمممممممممممممممممممز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

رمزوووو نپرسیدم...

جلو رفت و چن تا رمز شانسی زددد

_ وویییییییییی ننهههه... در ارور داد و یه چیزی به کره ای گفت که سارا نفهمید...

دستاشو جلوی صورتش گرفت و رو پله ها نشست.. وقتی کلافه میشد این کارو میکرررد...

 

##########

 

 

هیچ راهی به ذهنش نمیرسید...

_ اهههه لعنتی شمارش جواب نمیداد... یعنی نباید قبل امضا کردن و پول دادن رمزو می پرسییییییییدم....

وااااااااااااااااای سااااااااااااااااااااراااااااااااااااااااا.....

اححمممممممممممممممممممممممقققققققق

 

چن ساعتی میشد که رو پله ها نشسته بود.. هوا تاریک شده بوووووود..سررررررد بود..

صدای سر و صدای چن نفر چرتش رو پاره کرد..

_ ا... همسایه های بغلی.. همون دو وتا پسر جوون...

_ا.....ا.... 1.....2...3...4....5.......هااااااااااااااااا؟!

5 نفر.. چرا زیاد شدن...

جونگ مین نگاهی به سارا کرد و گفت...

_ ببخشید چرا این جا نشستید!!! منتظر کسی هستید اینجاااا:::

سارا _ نه راستش من...

کیو _ این خانوم همسایه ی واحد کناری ما هستن

سارا _ آره .. بودم الااان.... رمز درو نمیدونم ... یادم رفته بپرررررسم.......

_ هوووم؟؟؟؟

_ رفتم یه کم خرید کنم بعد که برگشتم...

هیون: کسی که خونه ا ی رو ازش اجاره کردید..

- شمارش جواب نمیده.. ایترنتی دیدم این جا رو .. قرار گذاشتیم با آدرسش همین جا..( بغضش گررفت..) الاااان اوووووتووووکههههه....

یونگی _ خب بیاید الان خونه ی ما تا بعد پی ش بگردیییم

سارا _ اوه نه ...مررسی

هیونگ _ یعنی می خوای تا صبح همین جااا بشینی...!!!!!!!

سارا _ خب چی کار کنم....

هیونگ _ یونگ سنگ که گفت بیای خونه ی ماا!!!!!!!( بله؟ بله؟)

_ پیش شما!! چطور می تونم بیام پیش شما!!!! 5تا....در مورد من چی فک کردییین؟!!!!

هیونگ _ نه سو تفاهم نشه..( شد دیگه ! ) به هر حال الان هوا سرده .. شما هم که نمی تونید تا صبح این جا بشینید...

سارا با خودش درگیر بود... چاره ای نداشت..

سارا _ باشه... چاره ای ندارم دیگه..

هیونگ لبخند شیطنت آمیزی زد و در رو باز کرد و داخل شد..

سارا بلند شد و به سمت خونه دبل اس رفت...

!!!!!!!!!

با دیدن صحنه ی مقابل یکککککه خووووووردددددددد.....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 20 خرداد 1391 08:48 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30