تبلیغات
LUCKY GUY - unexpected_part2
FIGHTING

unexpected_part2

شنبه 20 خرداد 1391 08:25 ب.ظ

نویسنده : shishe
ارسال شده در: STORY ،
سلام.. خوبید همه؟ سلامتید؟
خب بچه ها قرار بوده که داستانو یکشنبه ها بذاریم الن شنبه س نه؟؟
نه خوب تیز باشید.. ما به وقت کره کار میکنیم الان اونجا یکشنبه س ...
بریییییییییییم ادامه داستااااااااااااااااان....
راستی با تشکر از انتقاد کیمیا اوووووووووووونی  منتظر بقیه انتقادات هم هستییم...

 

 

سارا-  این   جا    خبری بوده؟...........یعنی مهمونی بوده؟....شاید هم دعوا یا جنگ.....!!!!

چهره متعجب و لحن جدی سارا بچه ها رو به خنده انداخت...

کیو- این جا 5 تا پسر زندگی میکنن.... نباید هم مرتب باشه....

سارا_ فک کنم اگه بیشتر از این اینجا بمونم رواااااااااانی بشم..... وااااااااااای آشپزخونه رووووو..

هیون_ طوری نیست.. ما خونه نبودیم مرتب کنیم...

با چشمک و  لحن شیطنت آمیز رو به بچه ها رد و گفت:

دس به کار شید تا مومونمونو فراری ندادید..

بعد بچه ها غرغرکنان  شروع کردن وسایلو جمع کنن...

 

 هیونگ- جونگ مین این دست بندت که گم شده بوووود!!!!!

-           جونگی- وااااای چقد دنبالش گشتم.... بده به من... بده گفتم بده به من...

هیونگ- ه .........ه.....   بیا بگیرش...

 جونگ مینو هیونگ  دنبال هم کردن تا آخر هیونگ دست بندو پرت کرد طرف سارا... جونگی با سر شیرجه رفت تو بغل سارا... سرشو بلند کرد و چشمش به لبای سارا افتاد.. هیونگ با سرعت جلو اومد( ههوووووووویییییی شوملم....) و جونگیو بلند کرد.

توجه داری لهش کردی؟! بردار این بدنو نفسش بند اومد...

سارا یه  نفس کشید و دست بندو داد به جونگی...

هیونگ با تعجب نگاش کردو گفت:

اینهمه زحمت کشیدم که تقدیدمش کنی؟؟؟!!!!

سارا-ماله خودش بود... مگه ندیدی نفسمو بند آوررردووو من دو روزه اومدم سئول نمی خوام به این زودی پس بیافتم...

جونگی خجالت کشید و گفت:

متاسفم ساراشی...

سارا خندید و شیطنت آمیز گفت...  ولی انگار دوستت بیشتر ناراحت شد...

هیونگ  از حرف سارا حرصش گرفت و چیزی نگفت

*******

هیون: خب بچه ها باید زود تر خودمونو معرفی میکردیم:...

هر 5 نفر اومدن و خودشونو روی کاناپه  رو به روی سارا جا دادن

اول هیون شروع کرد..

 من کیم هیون جونگ هستم ما یه گروه پاپ کره هستیم و من لیدر گروهم..

و بقیه بچه ها هم خودشونو معرفی کردن...

سارا- چه جااااااالب.. یعنی شما خوااااننده اید!!!!!! چه جااااااااااالب... عجب تصادفی...

هیونگ_ اره فقط تو دانشگاه نگی با ما زندگی میکنی ...

سارا لب برچید و چیزی نگفت...

یونگی:.... خب.... شما...

سارا_ آهاااا ببخشید یادم رفت....  من سارا شهباز هستم اصالت ایرانی ام اما تبعه ی آمریکا محسوب میشم و برای یادگیری بهتر زبان کره ای به کره اومدم.. من دانش آموز یه کالج زبان های خارجی در ایالت  کارولینای شمالی بودم و حالا برای دوره های تکمیلی زبان هانگول به کره اعزام شدم و کالج مخارج خونه و تحصیلم رو برعهده گرفته.البته خودم در کنارش ترجمه و کارای دیگه هم انجام میدم.امروز صبح کلج پول اجاره یک  خونه رو به حسابم ریخت و منم واحد کنارو کرایه کردم که  اومدم  و .... اینجوری شد و الان اینجام...

جونگ مین:  الان هم خیلی خوب حرف میزدید..

یونگی: گفت که برای دوره های تکمیلی اومده.. یعنی مبتدی نیست...

جونگی: یعنی الان سومین زبون رو یاد میگیرید!

سارا: چهارمی.. به ترکی و انگلیسی و فارسی مسلطم... کره ای چهارمیش هست..

 چشمای هیونگ از خستگی باز نمیشد.. پرید وسط حرفشونو گفت

ساراشی تو تو اتاق ما بخواب .. من و جونگی هم امشبو رو زمین سر میکنیم..

سارا میدونست که اگه رو زمین بخوابه تمام روز بدن درد میشه...پس تعارف نکرد و قبول کرد..

بلند شد و جلوی همشون خم شد و گفت:

واقعا  از آشنایی با شما خوشحالم.. خدا شما رو برای کمک به من فرستاد .. وگر نه الان نمیدونم کجا بودم.. شما پسرای خوب و مهربونی هستید و هنرمندید... ممنونم که منو تو خونتون راه دادید.. اگه آمریکا بودم الان باید تو پارک می موندم.. دلم برای شرق تنگ شده بووود.. واقعا آدمای خوبی هستید.. منم سعی می کنم مزاحمتون نشم . زود برم...

شب همگی به خیر...

هیونگ: صبر کن من بیام لباسامو از تو اتاق بردارم..

 

و همراه سارا به اتاق رفت و لباساشو برداشت . بیرون اومد..( نمی رفتی خب شومل جان تشریف داشتی حالااااااا....)

برگشت و کنار کیو نشست که هیون گفت:

چقد بامزه و ناااازه!!!!

کیو: نباید بذاریم بره... دوس  داشتنیه واقعا....

هیون: خودم اسیرش میکنم.... نگهش میدارم...

جونگی: تا س... کاریزما هست مطمئنا به کس دیگه ای توجه نمیکنه...

یونگی: دختر بیچاره... گیر شما افتاده... فرار میکنه چن روز دیگه...

هیونگ: هی بسه دیگه بعدا می بینیم چی میشه.. بخوابیم که دارم غش میکنم....

کیو: اما خودمونیم به تو یه جوری نگاه میکردااااااا ( کیووو  چرا تهمت می زنی به آدم....)

هیونگ: هووووووووووووووووووووم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 چه جوری؟؟؟؟؟؟؟؟

کیو: ولش کن بخواب الان خسته ای ...  فردا خودت نگاش کن... هه ههه هههههههه................


خب بچه ها
تااااااااااااااا  آیییییییییییینده......



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 24 خرداد 1391 12:16 ق.ظ