تبلیغات
LUCKY GUY - unexpexted_part4
FIGHTING

unexpexted_part4

یکشنبه 4 تیر 1391 01:15 ق.ظ

نویسنده : shishe
ارسال شده در: STORY ،

کی از من خوش قول تره؟؟؟
نه انصافا کی از من خوش قول تره؟


شمارش معکوس برای انتشار آلبوم کیم  هیونگ جون....
 به امید بازگشت دابل اس و اتفاقات خوب در روز های پیش رو ...


آپلود سنتر عکس رایگان"

پارت چهارم در ادامه




کیو_ حالا چه جوری می خوایم بهش بگیم؟... پس میافته....

هیونگ_ یونگ سنگ تو مطمئنی؟

یونگی_ آره .. من تا شاکی دیگه هم داشت... دعوایی بود که بیا و ببین...

هیونگ_ هیون تو بهش بگو...

هیون_ ا..... چرا همش کارای سختو میندازین گردن من... توجه دارید اصلا همه کارای مهمو من انجام دادم؟

هیونگ_  می خوای من بهش بگم؟؟؟   دعوتش کنم تو اتاق من و جونگ بمونه... بعد اگه پرسید چرا بگم  خونه رو کلاه بردار بهت انداخته مجبوری اتاق ما رو دوس داشته باشی!

 

روی میز پر از غذا بود.... یونگی با دقت هموشونو بررسی کرد....

یونگی_ بچه ها.... من این غذاها رو نمیشناسم... شما میشناسید؟

هیونگ_ نننننننننننننه.... ولی عجب عطر و بویی داره... ساراشی کجاست؟!

هیون_ چه تر و تمیز شده اینجا... انگار سه تا مستخدم توش کار کردن..( دس شما درد نکنه هیون...مستخدمیم هم شدییم  ه!!!)  فک کنم تو اتاق باشه...( متفکری تو کلا...)

هیونگ_ بذا یه سر و گوشی اب بدیم...( فضول..)هیونگ  به طرف اتاق سارا  رفت و آروم و با احتیاط  در رو باز کرد...( اینا عادت ندارن در بزنن!!!!) سارا سرش روی یه کتاب و خودکار به دست خوابش برده بود.. ولی صدای در از چرت  پروندش...

سارا_هیونگ جون شی...

هیونگ_ ببخشید .. نمیخواستم بیدارت کنم... برو روی تخت بخواب گردنت درد میگیره... راستی تو نمیدونی اینجا چه اتفاقی افتاده؟0

سارا_ اتفاق ؟.. چه اتفاقی؟..

هیونگ_ آره همه جا برق میزنه.. میز پر از غذاهای ناشناختست... کسی اومده اینجا؟؟

سارا از جمله ی هیونگ خندش گرفت... شیطنتش گل کرد و گفت...

_ کی مثلا ؟.. ادم فضاییا؟؟

هیونگ_ آدم فضاییا... هیون همیشه میگفت ادم فضاییا وجود دارن...

سارا بلند شد و به طرف در اومد تو چشای هیونگ نگاه کرد و بهش اشاره کرد که بره کنار.. بیرون رفت و به چهره ی پر سوال پسرا  نگاه کرد و گفت

_ من دیگه.... من اومدم اینجا.....  سلاااام...

انگار مدتی بود کسی دستی به سر و روی اینجا نکشیده بود..، روز پرکاری داشتید.. حتما گرسنه اید.. یه کم غذا براتون درست کردم... البته غذاهای کره الی رو بلد نیستم..... امیدوارم که خوشتون بیاد....

کیو_ پس بگو.. منوی جدید اختراع کردی ساراشی..

هیونگ و جونگ مین به طرف غذاها رفتند..

_ بچه ها بیاید سرد میشه..

هیونگ_ این چیه؟؟ چه بویی داره...

سارا_ ... از گوشت ولوبیا و سبزی درست شده..

جونگی_ این چیه؟

_ هه هه... اون اختراع خودمه..

_ طعمش خوبه... ممنون... از دست غذای بیرون و دست پخت کیو راحت شدیم.....

سارا_ فروشنده خونه چی شد؟؟   امروز یه کم دنبالش گشتم...

غذا تو گلوی هیونگ گیر کرررررد!..

هیونگ_ اهم... گفتیم که... فکرشو نکن ... خودمون پیشو گرفتیم.....

سارا_ آخه چمدون و وسایلم اونجاست!.. امروز بعد از تمیز کردن این جا می خواستم  دوش بگیرم ...

 

هیونگ:_ اینا لباسای منه... نوئه.. نپوشیدمشون... هر کدومو دوس داشتی بردار..!

سارا شروع به ور انداز کردن لباسا کرد...

_ اوووووووووووووووووووم .. اینا که همش برای من بزرگه!!!! آهان این شوارکه خوبه.. مثه شلوار میشه واسم...

 

5 تایی نشسته بودند دور هم و فیلم نگاه میکردند...

کیو_ سارا چرا نمیااد! سه ساعته تو حمومه!!  ( !!)

یونگی_ این دختره وسواسه.. فک کنم نابود شد از بس خودشو شست... (!)

..... که سارا از حموم بیرون اومد...

با دیدن سارا هر 5 نفر بی اختیار زدن زیر خنده...!

سارا تو لباسای هیونگ گم شده بود!... شلوارک هیونگ واسش مثه شلوار شده بود!... تی شرتش هم قد تونیک!..

سارا هم از وضع خودش خندش گرفت....

جونگی ا زخنده رو زمین پخش شده بود!!!

_ وااااااااااااااااااااییی.. سارا... خودم فردا برات لباس میخرم.... ههههههههههههههههههههههه

سارا با غیظ به طرف جونگی حمله کرررررررررررررد.....

_ لباسامو شستم امیدوارم تا فردا خشک شه... با اینا که نمیتونم برم کالج... مثه دلقکا شدم!!!

جونگی_ غصه نخور ما 5 نفریم... تا 5 هفته هر ساعت لباس عوض کنی لباس برات هست...

سارا_جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونگیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

سارا از دوست مالزیایی که پیدا کرده بود خداحافظی کرد و ازکالج بیرون اومد و به سمت خونه شروع به قدم زدن کرد.. چند قدمی بیشتر نرفته بود که یک ماشین شاسی بلند با شیشه( منم بودم.. منم بودم..) های دودی جلوی پاش ترمز کرد، بوق زد، سارا سعی میکرد بی توجه بگذره اما ماشین دنبالش میومد..

 

 

هیونگ_ چرا صبر نمیکنه آخه...

هیون_ حتما فک میکنه مزاحمیم...

جونگی_ الان درستش میکنم.. ترمز کن   ترمز کن..

هیون ترمز کرد... جونگی درو باز کرد و طی یک حرکت آکرباتیک(!!)سارا  رو بغل گرفت و تو ماشین کشید و درو بست!!!

چشمای گرد شده ی سارا باز شد و خودشو تو بغل جونگی دید!

 هر سه نفر ترسان منتظر واکنش احتمالی سارا که احتمالا یه جیغ بلند بود بودند...

سارا دستای جونگی رو از دور خودش باز کرد و خودشو کنار کشید.. تو صورت هیون نگاه کرد و فریاد کشید

_ شششششششششششششششششششششمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  دیووووووووووووووونه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..... این چه کاری بود کردید...  تو........... تو نگفتی من سکته کنم.. ششششششششششششماااااااااااااااااااااااااهااااااااااااااااااا

سارا صداشو بلند ترکرد  که هیونگ انگشتشو نوک بینی سارا گذاشت>>>>>

هیونگ_ هیییییییییییییییییییییششش... حنجرت پاره شد.. حالا که سکته نکردی  ما رو سکته نده دیگه...

هیون_ متاسفم.. جونگیه دیگه... گاهی از این حرکات غیر قابل کنترل ازش سر میزنه.. حالا یه کم بگذره اخلاقای همه دستت میاد..

سارا_ بمونم؟ نه دیگه میرم خونه خودم.. به شما هم سر میزنم...

رنگ از رخ بچه ها پرید...نمیدونستن چجوری بهش بگن..

هیون _ نهار که نخوردی.. من از یه رستوران خوب غذا گرفتم بریم خونه نهار بخوریم بعدش..

سارا_ چی؟

هیون_ اهم... ی.... یه.. چیزی هست که اگه اروم باشی بهت میگیم..!!

سارا_ خب الان بگو..

هیون_ نه الان احتمالا قند خونت پایینه بعد نهار..

هیونگ_ ا.... راستی لباسات خشک شد..

سارا_ نه با لباسای شما اومدم کالج...

 

===================================================================

کیو_ دیر نکردن؟

یونگی_ شاید تو راه بهش گفتن غش کرده...

کیو_ نمیدونم... شاید... دختر بیچاره...

یونگی از پنجره بیرونونگاه میکرد..

_ اومدن.. اومدن کیو جونگ..

  ___سارا در ماشین وباز کرد و پایین اومد نگاهی به اطراف انداخت که..._

از دیدن  ووبین  که سعی کرده بود چهره شو زیر عینک بزرگ آفتابی و کلاه پنهان کنه جااا خووورد...

جونگی_ سارا... نمی خواای بری...؟

با صدای جونگی نگاهشو از ووبین گرفت و اروم به سمت خونه رفت...

_ سارا........... تو ماشین اون پسرا چی کاااار میکرد... خونه شو که ازدست داده.... دیگه تو اون ساختمون چی کار داره؟؟ ...نکنه.........نه ساراشی... نمیذارم......

قبل از اینکه سارا در بزنه در باااز شده بود.. سارا گیج و منگ از دیدن   ووبین   با قدم های اروم و کووتاهی  داخل اتاق شد...

یونگی_ یعنی بهش گفتن؟؟؟

کیو_ شااااااید...  قیافه اش که خیلی مااااات بوووود..

هیونگ وارد شد

کیو_ بهش گفتین هیونگ جون؟

هیونگ _ نههههه... من.. مگه دیوونه ام.؟... نمیتونم خبر بد به کسییی بدم... خصوصا به  یه دختر..

کی._ پس چرا ماتش برده  بود؟

هیونگ_ مااتش برده بود؟ حتما خسته است...

 

___سارا د ررو بست و بهش تکیه داد.. ووبیییین... اونم این جا... امکااان نداشت... بعد از فارق التحصیلی  از کالج چارلوت  دیگه  ووبین رو ندیده بود... چطور فهمیده من این جام؟؟؟  جلو  رفت و پرده رو کنار زد... ووبین  همون اطراف می پلکید...

___دیگه چی از جونم می خوای سونگ ووبین.......




دیدگاه ها : غیره منتظره unexpextedu
آخرین ویرایش: یکشنبه 4 تیر 1391 01:36 ق.ظ